X
تبلیغات
عشق یعنی چی؟
   

عشق یعنی چی؟

 
 

 

 

منوی وبلاگ (1)

 



  آرشیو ماهانه
 » آذر 1390
 » مرداد 1390
 » فروردین 1390
 » دی 1389
 » آبان 1389
 » شهریور 1389
 » مرداد 1389
 » اردیبهشت 1389
 » فروردین 1389


  لينک دوستان
 » مولانا جلال الدين محمد بلخي (مولوي)
 » داستان زندگی پیامبران
 » مرکز اسلامی امام علی (ع) وین
 » واژ نامه فارسی
 » دیوان علّامه شهید سیّد اسماعیل بلخی
 » فال حافظ
 » افغان زمین
 » liefdesgedichten
 » سایت رسمی سینا سالک
 » انجمن طلاب افغانستان
 » تعبیر خواب
 » pooya online
 » بزرگترین مرجع کدهای وبلاگ و وب سایت
 » زندگی چیست؟
 » ستاره وطنم
 » شعر عاشقانه و عشق
 » لغت نامه دهخدا
 » عشق جاودان
 » عشق يعني قرباني شدن
 » code javan
 » طراحی حرفه ‌ای و تخصصی وب سایت
 » راديو گلها
 » کتاب دوبیتی های هزارگی - از جواد خاوری
 » دیوان علّامه شهید سیّد اسماعیل بلخی
 » مرکز نشر اعتقادات
 » شمیم یار
 » ر عشق صدای فاصله هاست
 » جامع ترین سایت ادبی ایران
 » چشم زندگی
 » jok20
 » بهانه ای برای با هم بودن
 » امام مهدی(عج) در آینه شعر فارسی
 » .islamicfinder
 » غم های ناسروده ی دل
 » کانون فرهنگی مولای متقیان آبیز
 » سخن بزرگان
 » شبکه اطلاع رسانی افغانستان
 » شعر نو مجموعه آثار شاعران معاصر وجوان
 » فروشگاه پارس گویا
 » آستان قدس
 » شعر امام زمان (عج)
 » دکتر الهی قمشه ای
 » زیبا ترین اشعار
 » لبخندایرانی - پسرانه قدیم
 » –––•(-•امپراطوری عكس ها
 » قالب های پیچک
 » مجله الترونیکی سحر
 » مرکز اسلامی امام علی (ع) وین
 » قالی های بلاگفا
 » سخنان بزرگان و جملات حکیمانه
 » عشق اهوازی
 » به سایت پیچک خوش آمدید
 » پایگاه تاریخ وتمدن ایران برزگ
 » فراتر از مرزها
 » سخنان حكيمانه فلاسفه
 » sokhanane bozorgan
 » دوره جديد babe mazare
 » bank sokhanan bozorgan
 » awaz qanari
 » تاریخ هزاره ها
 » mawjebamyan
 » تاریخ هزاره ها
 » gharjistan
 » amorzesh osoli aqayid
 » payam haye
 » do baiti hazaragi
 » کنکاش
 » وزارت احیا و انکشاف دهات
 » جامعه ی نو
 » زابلستان
 » گلهای حسرت
 » کانون
 » دیوان مولانا
 » skyscanner
 » Reizen
 » سیفارت‌های افغانستان
 » مجموعه آثار شاعران معاصر و جوان
 » بشنو از نی


  لوگوی دوستان

عشق یعنی چی؟



  آمار و نویسندگان
 » نويسندگان :
آمار بازديد :

تعداد بازديدها :  

 
   


 

 

 صدای آب میاید مگر
       

 


صدای آب میاید مگر در نهر تنهایی چه میشورند ،لباس لحظه‌ها پاک است

 چرا مردم نمی‌بینند ،خدایا کوه و داشت و برکه میبینم چرا مردم نمی‌بینند

 ،خدایا داره‌های سبز و آواز قناریها گٔل آرای چنین زیبا کنار چشمه میبینم

 چرا مردم نمی‌بینند ،که با گٔل‌ها ......چه کردند وای سهراب جلوی آب را

 بستند دل‌ درویش عاشق رو شکستند اه سهراب،،،صدای پای آب از هر

 طرف پیداست بخار آب گرد واژ‌های ماست ،،صدای سوز آن بلبل درون باغ

 گٔل غوغاست ،،اه سهراب ،،بگو مردم بدانند دهان گٔل خانه فکر است اگر

 شب تیره و تار است ،،ملالی نیست ،که فردا روشنایها اذان ماست ،،به

 هرجا بنگری نقشه خوشی‌ بینی‌ ،،ببین از هر طرف پیداست،،،،


 

 

       

  نوشته شده توسط محمد حسینی

 

 

 

 ای آرام جانم به تو بی‌ قرارم
       

 


بي قرارم بي قرار روي تو

عاشقم حتي به تار موي تو

شاهد خوشبختيت بودم در ايام فراق

ليك بايد چشم ميپوشيدم از گيسوي تو
...
... ......حال زارم را نديدي از زمان اموختم

تا كه پنهان سازم از چشمان چون اهوي تو

وه كه با يادت چه شبها عشق بازي كرده ام

كاشكي ميشد كه باشم من گداي كوي تو

ساختم از نقش زيبايت بتي در خاطرم

مرغ دل پر ميكشد هر دم به سمت و سوي تو

هر كجا گشتم نديدم همچو تو صياد دل

از كجا پيدا كنم ياري به خلق و خوي تو

با كه گويم راز دل كو محرم اسرار و سر

تا بگويم فاش از عطر تن خوشبوي تو

مست بودم جهل گفت عشقت ز دل بيرون كنم

دل كه دانا بود گفتا هر كه جز ان يار زيبا روي تو ,,,,

 

 

       

  نوشته شده توسط محمد حسینی

 

 

 

 عشق را چون خدا ستایش کن
       

 


عشق را چون خدا ستایش کن- روز و شب بر دارش نیایش کن- همچو مادر به گاهواره شب -کودک عشق را نوازش کن- در سر تو اگر تمنا یی است- عقل را پیشه گیر و خواهش کن -خوب و بد را اگر نمیدانی -با ترازوی عشق سنجش کن- جمع کن عقل و علم را و سپس- جملگیرا ز عشق کاهش کن -گر‌ رسیدی بخلوت صحرا -تخته سنگی‌ بجای بالش کن- گرچه تکرار می‌‌شود سخنم- عشق را چون خدا ستایش کن،


 

 

       

  نوشته شده توسط محمد حسینی

 

 

 

 
       

 

عشق ورزیدن را بیاموز .

عشق ورزیدن به چالشها را بیاموز . آنگه نیرومند تر از پیش رشد خواهی کرد.

بیاموز که به بودن در میان کسانی که با تو متفاوتند عشق بورزی . آنگاه چندین چشم انداز ارزشمند و تازه بدست خواهی آورد .

بیاموز که به کشف آنچه برایت ناشناخته است عشق بورزی .آنگاه دانائی و معرفتت بطور  عظیمی بسط خواهد یافت .

عشق ورزیدن به صادقانه گوش دادن را بیاموز . آنگاه خرد وفرزانگی ات افزون خواهد شد.

عشق ورزیدن به سخاوتمندی را بیاموز . انگاه عمرت خجسته و با برکت خواهد بود .

عشق ورزیدن به شکر گزار بون را بیاموز . آ نگاه فراوانی حقیقی  را درخواهی یافت .

عشق ورزیدن به لحظات معمولی و عادی زندگیت را بیاموز . آنگاه روزهایت سرشار ار گنجینه های گرم و زرین خوهد بود.

عشق ورزیدن به ساده بودن را بیاموز . آنگاه به سطح کاملی از آگاهی ارتقا خواهی یافت.

عشق ورزیدن به یاد گیری چیزی در باره هر روز را بیاموز . آنگاه  روزهایت دست آورد های باشکوهی برایت به ارمغان خواهد آورد.

عشق ورزیدن را بیاموز . آنگاه چگونه زندگی کردن را خواهی آموخت!!!!!!!!!




 

 

       

  نوشته شده توسط محمد حسینی

 

 

 

 ميخوام بهش بگم
       

 

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از  2  ساعت ديدن فيلم و خوردن  3  بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه !

اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.

    

دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!!

      

 

 

       

  نوشته شده توسط محمد حسینی

 

 

 

 --داستان عاشقی گل شقایق از زبان خودش
       

 

 

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت

شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری

به جان دلبرش افتاده بود-اما-

طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد

ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند

شود مرهم

برای دلبرش آندم شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه

به روی من

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد

و او می رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را رو به بالاها

تشکر از خدا می کرد

پس از چندی

هوا چون کورۀ آتش، زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست

به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

برای دلبرم هرگز دوایی نیست

و از این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما!

نمی فهمید حالش را چنان می رفت و

من در دست اوبودم

و حالامن تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

که ناگه

روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد

دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را با سنگ خارایی

زهم بشکافت

زهم بشکافت
اما ! آه

صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را

به من می داد و بر لب های او فریاد
"
بمان ای گل

که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی

بمان ای گل"

ومن ماندم

نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد

 

 

       

  نوشته شده توسط محمد حسینی

 

 

 

 خوش به حال آدم و فرشتش
       

 

این قفسه سینه که می بینی یه حکمتی داره .
خدا وقتی آدمو آفرید سینه اش قفسه نداشت
یه پوست نازک بود رو دلش .
یه روز آدم عاشق دریا شد .
اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چیز با ارزشی که داره بده به دریا.
پوست سینه شو درید و قلبشو کند و انداخت تو دریا .
موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی .

خدا … دل آدمو از دریا گرفت و دوباره گذاشت تو سینش .

آدم دوباره آدم شد .
ولی امان از دست این آدم .
دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد .
دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد میون جنگل .
باز نه دلی موند و نه آدمی .

خدا دیگه کم کم داشت عصبانی میشد .
یه بار دیگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سینه اش .
ولی مگه این آدم , آدم می شد .

این بار سرشو که بالا کرد یه دل که داشت هیچی با صد دلی که نداشت عاشق آسمون شد .
همه اخم و تخم خدا یادش رفت و پوست سینه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد میون آسمون .
دل آدم مثه یه سیب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا .

نه دیگه … خدا گفت … این دل واسه آدم دیگه دل نمی شه .
آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمین افتاده بود.

خدا این بار که دل رو گذاشت سرجاش بس که از دست آدم ناراحت بود یه قفس کشید روش که دیگه آها ، دیگه … بسه .

آدم که به خودش اومد دید ای دل غافل … چقدر نفس کشیدن واسش سخت شده .
چقد اون پوست لطیف رو سینش سفت شده .
دست کشید به رو سینشو وقتی فهمید چی شده یه یه آهی کشید … یه آهی کشید همچین که از آهش رنگین کمون درست شد .
و این برای اولین بار بود که رنگین کمون قبل از بارون درست شد .
بعد هی آدم گریه کرد هی آسمون گریه کرد .

روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگین خسته و تنها روی زمین سفت خدا قدم می زد و اشک می ریخت .
آدم بیچاره دونه دونه اشکاشو که می ریخت رو زمین و شکل مروارید می شد برمی داشت و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون .
تا شاید دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره .
اینطوری بود که آسمون پر از ستاره شد .

ولی خدا دلش واسه آدم نسوخت که .
خلاصه یه شب آدم تصمیم خودشو گرفت .
یه چاقو برداشت و پوست سینشو پاره کرد .
دید خدا زیر پوستش چه میله های محکمی گذاشته … دلشو دید که اون زیر طفلکی مثه دل گنجشک می زد و تالاپ تولوپ می کرد .
انگشتاشو کرد زیر همون میله ای که درست روی دلش بود و با همه زوری که داشت اونو کند .
آخ .. اونقد دردش اومد که دیگه هیچی نفهمید و پخش زمین شد .

خدا ازون بالا همه چی رو نیگا می کرد .
دلش واسه آدم سوخت .
استخونو برداشت و مالید به دریا و آسمون و جنگل .
یهو همون تیکه استخون روی هوا رقصید و رقصید .
چرخید و چرخید .
آسمون رعد زد و برق زد
دریا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصیدن .

همون تیکه استخون یواش یواش شکل گرفتو شد و یه فرشته .
با چشای سیاه مثه شب آسمون
با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل
اومد جلو و دست کشید روی چشای بسته آدم .

آدم که چشاشو باز کرد اولش هیچی نفهمید
هی چشاشو مالید و مالید و هی نیگا کرد .
فرشته رو که دید با همون یه دل که نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد .
همون قد که عاشق آسمون و دریا و جنگل شده بود .
نه … خیلی بیشتر .
پاشد و فرشته رو نگاه کرد .

دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود .
خواس دلشو دربیاره و بده به فرشته .
ولی دل آدم که از بین اون میله ها در نمیومد .
باید دوسه تا دیگه ازونا رو هم میکند .
تا دستشو برد زیر استخون قفس سینش فرشته خرامون خرامون اومدجلو .
دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد .
سینشو چسبوند به سینه آدم .

خدا ازون بالا فقط نیگا می کرد با یه لبخند رو لبش .

آدم فرشته رو بغل کرد .
دل آدم یواش و یواش نصفه شد و آروم آروم خزید تو سینه فرشته خانوم .
فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نیگا کرد .
آدم با چشاش می خندید .
فرشته سرشو گذاشت رو شونه آدم و چشاشو بست .

آدم یواشکی به آسمون نیگا کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسید .
اونجا بود که برای اولین بار دل آدم احساس آرامش کرد .

 


 

 

       

  نوشته شده توسط محمد حسینی

 

 

 

 
       

 

در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی بکنیم مثل قایم باشک.
همگی از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد، من چشم می گذارم و از آنجایی که کسی نمی خواست دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن .. یک .. دو .. سه .. همه رفتند تا جایی پنهان شوند

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد، خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد، اصالت در میان ابرها مخفی شد، هوس به مرکز زمین رفت، دروغ گفت زیر سنگ پنهان می شوم اما به ته دریا رفت، طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود هفتاد و نه ... هشتاد ... و همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود نمی توانست تصمیم بگیرید و جای تعجب نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است، در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید نود و پنج ... نود و شش. هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و بین یک بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام. و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و بعد لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود، دروغ ته دریاچه، هوس در مرکز زمین، یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق و از یافتن عشق نا امید شده بود. حسادت در گوش هایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی از درخت چید و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای دست کشید عشق از پشت بوته بیرون آمد درحالی که با دستهایش صورتش را

پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند او کور شده بود! دیوانگی گفت من چه کردم؟ من چه کردم؟ چگونه می توانم تو را درمان کنم؟ عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کمکم کنی می توانی راهنمای من شوی.
و اینگونه است که از آنروز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره همراه اوست! و از همانروز تا همیشه عشق و دیوانگی به همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند

 

 

       

  نوشته شده توسط محمد حسینی

 

 

 

 خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
       

 

خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن

ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری

شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن

خدایا بی پناهم

ز تو جز تو نخواهم

اگر عشقت گناه است

ببین غرق گناهم

دو دست دعا بر آورده ام به سوی آسمانها

که تا پر کشد به بال غمت رها در کهکشانها

چو نیلوفر، عاشقانه چنان می پیچم ، به پای تو

که سر تا پا ، بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو

به دست یاری، اگر که نگیری تو دست دلم را، دگر که بگیرد؟

به آه و زاری اگر نپذیری شکسته دلم را، دگر که پذیرد ؟

 

 

       

  نوشته شده توسط محمد حسینی

 

 

 

 
       

 

       

 

گر من از باغ تو یك میوه بچینم چه شود

پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود

یارب اندر كنف سایه آن سرو بلند

گر من سوخته یكدم بنشینم چه شود

آخر ای خاتم جمشید همایون آثار

گر فتد عكس تو بر لعل نگینم چه شود

واعظ شهر چو مهر ملك و شحنه گزید

من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود

عقلم از خانه بدر رفت و اگر می اینست

دیدم از پیش كه در خانه دینم چه شود

صرف شد عمر گرانمایه بمعشوقه و می

تا ز آنم چه به پیش آید ازاینم چه شود

خواجه دانست كه من عاشقم و هیچ نگفت

حافظ ار نیز بداند كه چنینم چه شود

 

 

       

  نوشته شده توسط محمد حسینی

 

 

 

 
       

 

من ميگم بهم نگاه كن....تو ميگي كه جون فدا كن.....من ميگم چشمات قشنگه.....

تو ميگي دنيا دو رنگه.....من ميگم دلم اسيره.....تو ميگي كه خيلي ديره.....

من ميگم چشماتو واكن.....تو ميگي منو رها كن.....من ميگم قلبمو نشكن.....

تو ميگي من ميشكنم من؟ .....من ميگم دلم رو بردي..... تو ميگي به من سپردي؟.....

من ميگم دلم شكسته است.....تو ميگي خوب ميشه خسته است.....

من ميگم بمون هميشه.....تو ميگي ببين نمي شه.....من ميگم تنهام ميذاري.....

تو ميگي طاقت نداري.....من ميگم تنهايي سخته.....تو ميگي اين دست بخته.....

من ميگم خدا به همرات.....تو ميگي چه تلخه حرفات.....من ميگم كه تا قيامت...

برو زيبا به سلامت..... من ميگم خدا به همرات.....تو ميگي چه تلخه حرفات.....

من ميگم كه تا قيامت...برو زيبا به سلامت...

 

 

       

  نوشته شده توسط محمد حسینی

 

 

 

 به من یاد بده
       

 

مرد زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد. کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند. سنگ زیبای درون چشمه دید، آن را برداشت و در خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد.
در راه به مسافری برخورد که از شدت گرسنگی به حالت ضعف افتاده بود. کنار او نشست و از داخل خورجینش نان بیرون آورد و به اوداد. مرد گرسنه هنگام خوردن نان چشمش به سنگ گرانبهای درون خورجین افتاد. نگاهی به زاهد کرد و گفت:
آیا آن سنگ را به من می دهی؟
زاهد بی درنگ سنگ را درآورد و به او داد. مسافر از خوشحالی در پوست خود نمی نگجید. او می دانست که این سنگ آن قدر قیمتی است که با فروش آن می تواند تا آخر عمر در رفاه زندگی کند. بنابراین سنگ را برداشت و با عجله به طرف شهر حرکت کرد.
چند روز بعد همان مسافر نزد زاهد در کوهستان برگشت و تا او را دید به او گفت:
من خیلی فکر کردم تو با این که می دانستی این سنگ چقدر ارزش دارد خیلی راحت آن را به من هدیه کردی. بعد دست در جیبش برد و سنگ را در آورد و گفت:
من این سنگ را به تو بر می گردانم ولی در عو ض چیز گرانبهای دیگری از تو می خواهم.
به من یاد بده که چگونه می توانم مثل تو باشم!
 

 

       

  نوشته شده توسط محمد حسینی

 

 

 

  دوستت دارم پدر
       

 


مرد درحال تميز كردن اتومبيل تازه خود بود كه متوجه شد پسر 4 ساله اش تكه سنگي برداشته و بر وري ماشين خط مي اندازد.

مرد با عصبانيت دست كودك را گرفت و چندين مرتبه ضربات محكمي بر دستان كودك زد بدون اينكه متوجه آچاري كه در دستش بود شد.

در بيمارستان كودك به دليل شكستگي هاي فراوان انگشتان دست خود را از دست داد.

وقتي كودك پدرخود را ديد با چشماني آكنده از درد از او پرسيد : پدر انگشتان  من كي دوباره رشد مي كنند؟

مرد بسيار عاجز و ناتوان شده بود و نمي توانست سخني بگويد ، به سمت ماشين خود بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشين.

و با اين عمل كل ماشين را از بين برد و ناگهان چشمش به خراشيدگي كه كودك ايجاد كرده بود خورد كه نوشته بود:

( دوستت دارم پدر ! )
 
روز بعد مرد خودكشي كرد.

عصبانيت و عشق محدوديتي ندارند.

چيزها براي استفاده كردن هستند و انسان ها براي دوست داشتن.

مشكل دنياي امروزي اين است كه انسانها مورد استفاده قرار مي گيرند و اين درحالي است كه چيزها دوست داشته مي شوند.

 

 

مراقب افكارت باش كه گفتارت مي شود.

مراقب گفتارت باش كه رفتارت مي شود.

مراقب رفتارت باش كه عادت مي شود.

مراقب عادتت باش كه شخصيتت مي شود.

مراقب شخصيتت باش كه سرنوشتت مي شود .

 

 

       

  نوشته شده توسط محمد حسینی

 

 

 

 داستان زیبای “قلب یک کرگدن”
       

 


کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت…

 

دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست ؟!

 

کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.

 

دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟

 

کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟

 

دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند.

 

کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم.

  

 

دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد.

 

کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت.

 

دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.

 

کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.

 

دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند.

 

کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم!

 

دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.

 

کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم !

 

دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی…

 

کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟

 

دم جنبانک گفت: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟! یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود.

 

کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟

 

دم جنبانک گفت: یعنی … بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار…

 

کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.

 

داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید… اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید ؟!

 

کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟

 

دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن از این مهمتر است.

 

کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید.

 

روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش بر می‌داشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

 

یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟

 

دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست.

 

کرگدن گفت : بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم.

 

دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد… اما سیر نشد.

 

کرگدن می خواست همین طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.

 

کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟

 

دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت : غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.

 

کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟!!

 

دم جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند.

 

کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟

 

دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد. کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد …

 

کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت:

 

من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد

 

 

 

 

       

  نوشته شده توسط محمد حسینی

 

 

 

 عشق یعنی
       

 

عشق گاهیٍ خواهش برگ است در اندوخ تاک     

  عشق گاهیٍ رویش برگ در تن پوش خاک

عشق گاهیٍ ناودان گریه ی اشک بهار               

  عشق گاهیٍ طعنه بر سرو است در بالایٍ دار

عشق گاهیٍ میٍ رود آهسته تا عمق دگاه           

 همنشین خلوت غمگینٍ آه

عشق گاهیٍ شور رستن در گیا                       

   عشق گاهیٍ غرقه ی خورشید در افسون ماه

عشق گاهیٍ سوز هجران است در اندوه نی     

   رمز هوشیاریٍ ست در مستی میٍ

عشق گاهیٍ آبی نیلوفری ست                       

  قلک اندیشه یٍ سبز خیال کودکیٍ ست

عشق گاهَیٍ شرم خورشید است درقاب غروب   

 روزه ایٍ با قصد قربت ذکر بر لب پایکوب

عشق گاهیٍ هق هق آرام اما بیٍ صدا            

  اشک ریز ذکر محبوب است در پیش خدا

عشق گاهیٍ طعم وصلت میٍ دهد                  

     مزه یٍ شیرین وحدت میٍ دهد

عشق گاهیٍ شور یٍ هجران دوست               

  تلخی هرگز ندیدن هایٍ اوست

عشق گاهیٍ مشق هایٍ کودکیٍ ست            

 حس بودن با خدا در سادگی ست

عشق گاهیٍ کیمیایٍ زندگیٍ ست                

 عشق در گل راز ناپومردگیٍ ست

عشق گاهیٍ هجرت از من ،  ما شدن

عشق یعنی با تو بودن ما شدن

عشق گاهیٍ بوی رفتن می دهد

صوت شبناک تو را سر میٍ دهد

عشق گاهیٍ نغمه ایٍ در گوش شب

عادتی شیرین به نجوایٍ دو لب

عشق گاهیٍ میٍ نشیند رویٍ بام

گاه با صد میل میٍ افتد به دام

عشق گاهیٍ سر به رویٍ شانه ای

اشک ریز آخر افسانه ای

عشق گاهیٍ یک بغل دلواپسیٍ

عطر مستی ، سازٍ شب بوٍ ،اطلسی

عشق گاهیٍ هم حکایت میٍ کند

ار جدایی ها شکایت میٍ کند

عشق گاهیٍ نو بهاریٍ گاه پاییزیٍ سرخ زرد!

گاه لبخندیٍ به لب هایٍ تو گاهیٍ کوهٍ درد

عشق گاهیٍ دست لرزان تو میٍ گیرد درون دست خویش

گاه مکتوب تو را ناخوانده میٍ داند ز پیش

عشق گاهیٍ راز پروانه است پیرامون شمع

گاه حس اوج تنهاییٍ ست در انبوه جمع

عشق گاهیٍ هم خجالت میٍ کشد

دستمال تر به پیشانیٍ عالم میٍ کشد

عشق گاهیٍ ناقه یٍ انیشه ها را پی کند

هفت منزل را تا رسیدن بیٍ صبوریٍ طی کند

عشق گاهیٍ هم نجاتت میٍ دهد

سیب  در دستی و صاحبخانه راهت میٍ دهد

عشق گاهیٍ در عصا پنهان شود

گاه بر آتش گلستان میٍ دهد

عشق گاهیٍ رود را خواهد شکافت

فتنه یٍ نمرویان زو زنگ باخت

 

 

 

       

  نوشته شده توسط محمد حسینی

 

 

 

 
       
صدای آب میاید مگر
ای آرام جانم به تو بی‌ قرارم
عشق را چون خدا ستایش کن

ميخوام بهش بگم
--داستان عاشقی گل شقایق از زبان خودش
خوش به حال آدم و فرشتش

خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن


به من یاد بده
دوستت دارم پدر
داستان زیبای “قلب یک کرگدن”
عشق یعنی
 




 

 

 

منوی وبلاگ (2)

 

 

درباره

 

مراقب افکارت باش که گفتارت می شود

مراقب گفتارت باش که رفتارت می شود

مراقب رفتارت باش که عادت می شود

مراقب عادتت باش که شخصیت می شود

مراقب شخصیت باش که سرنوشتت می شود

امام علی (ع)



  پیوند های روزانه
Hazarasongs
وبلاگ 12 دای
پایگاه تاریخ شناسی
لينكستان وبلاگهاي افغانستاني
bamyanonline
لحظه ها
الغوچگ
وگیل محمد اکبر نرگس
دوران تنهایی
vakil mohammad akbar narges

تمام لينکها



  لوگوی ما
عشق یعنی چی؟



   


 

2009 by 11salam
Designer.Com

 

Powered By blogfa.com Copyright © 
This Themplate  By Theme-